پنج شنبه و جمعه صبح و بعد از ظهر کشیک درمانگاه بودم. شنبه صبح هم. عصرش رفته ام کلاس رانندگی و بعد تشییع جنازه ی فامیل بابا و بعد رفته ام بازار. امروز هم صبح دهگردشی بودم و عصر درمانگاه. فردا صبح هم درمانگاه هستم و عصر کلاس عکاسی و رانندگی. سه شنبه و پنج شنبه را هم صبح و بعد از ظهر درمانگاه هستم. پنج شنبه صبح هم.
کاش یک نفر مرا از برق بکشد.
برچسب: ماشین,
نویسنده: باربد خلیلی
+قندتون هنوز خیلی بالاست. از این قرص بزرگه روزی ۳ تا بخورین. بعد از صبحانه، ناهار، شام.
-الان یکی میخورم.
+بله یکی کمه. سه تاش بکنین. بعد از صبحانه ناهار و شام.
-میشه روزی دوبار بخورم؟
+نه. روزی سه بار. بعد از صبحانه. بعد از ناهار و بعد از شام.
- خب پس یکی صبح میخورم یکی عصر.
+هر طور دلتون میخواد بخورین. فقط بگین مریض بعدی بیاد.
برچسب: روتین,
نویسنده: باربد خلیلی
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
خانمه ازمایش و داروهایی که پزشک بیمارستان برایش نوشته بود نشانم داد و نظرم را خواست و صاف توی چشم هایم نگاه کرد و هی از اخلاق خوبِ دکتر کذایی تعریف کرد...
برچسب: لامصب,
نویسنده: باربد خلیلی